no more spinning
روی اون مبله بود، اون لحظه؟ نه، وقتی بود که چیزی نگفته بودم اما فهمیده بود دقیقا که چه بلایی سرم اومده. نه، موقعی بود که یه چیز ظریفی رو توی کارم دیده بود و به خاطرش تحسینم کرده بود. نه، موقعی بود که اون شعر رو برام نوشت. نه، سر اون چهار راه بود وقتی دیوانه وار و بدون ترس از چیزی هم رو می بوسیدیم. بریم بالا؟ بالاتر؟ دوست دارم برقصم. سقف رو نگاه می کنم، احساس می کنم رو به آسمون دارم می رقصم و کسی اون بالاست و دستش رو دراز کرده و می خواد دستم رو بگیره. می رقصم و احساس می کنم تو ابرا دارم پرواز می کنم. سیگار آتیش می کنم. سیگار بهمن باریک بلند. دوست دارم طعم و بوش رو. بیا بچرخیم با هم. نه، نه، نه. نمی شه. ممنوعه. دور می شم. تو مغز خودم دادگاه برگزار می کنم. هر چیزی که خواستم دست نیافتنی بوده، ممنوع بوده، اشتباهی بوده. یک بار گفتم فاک ایت. می خوام زندگی کنم. یکی دیگه بپیچ. سخته این تیکه اش. توی سرم خنک می شه. خالی می شه. انگار همه تنم رو مه گرفته. دارم می رم تو یه آبشاری. می خوام فکرای تو کله ام رو بدم به دست آبشار. می خوام خاطره ها و تجربه ها رو بدم بره. می خوام خالی خالی بشم. یهو آبشار ناپدید می شه. توی بالکن نشستم. رودخونه نقره ای، آفتاب بخشنده، سرم روی شونه هات، انگار آبستن همه دنیا بودم اون موقع. اونقدر می خواستمت که همه معادله های اخلاقی هم بی معنی بود، همه قاعده های بازی هم. نوشتم که خونه ای روی آب دارم و می دونم یه روزی من و خونه با هم غرق می شیم. اما آگاهانه پذیرفتم. انگار راه دیگه ای هم نداشتم. داغ داغ داغ، یه تونلی منو می کشید به سمت خودش، هی عقل و منطق و اخلاق و تاریخ می اومد دست منو می گرفت می کشید بیرون از اون تونل، هی احساس و هورمون و غریزه و ناخودآگاه من رو هل می داد توی تونل. رفتم، داغ شدم، چشمام جایی رو نمی دید. بعد یهو همه چی ناپدید شد. فقط یه تار عنکبوت گنده بود که دور همه امون رو گرفته بود. دروغ، دروغ، دروغ. بپیچ یکی دیگه. شکلک ها ترسناکن. می خوام ناپدید شن. احساس می کنم جسم ندارم. انگار مث ابر می مونم. می خوام فرار کنم. اگه باد تندتر بوزه و من رو هل بده می تونم برم یه جایی بالا سر خلیج فارس. بعد اونقدر داغه آفتاب که وسط نور و فیروزه ای دریا و آبی آسمون بخار می شم و نامرئی می شم. دل کس دیگه رو به درد آوردم؟ از من متنفره؟ تقصیر منه؟ قراره الان محکوم شم؟ آدم اختیار داره؟ آدم باید خودش رو کنترل کنه؟ وقتی داره کشیده می شه توی یه تونلی، دستش رو بگیره به دیواره های تونل محکم، ذکر بگه و پیامبرا و خدایان رو صدا کنه تا قدرتش زیاد شه و کشیده نشه توی تونل؟ بیا بچرخیم. نه نمی شه، نباید. نباید. همه چی باید و نبایده. باید لبه تونل رو محکم بگیری. باید اصولن بمونی رو لبه و محرومیت بکشی. وگرنه یکی دیگه درد می کشه، یا اینکه یهو می فهمی تا خرخره دورت تارعنکبوتای دروغ پیچیده شده، یا اینکه اونقدر بعدا از جای خالی اش درد می کشی که هیچ مسکنی آرومت نمی کنه. بچرخیم؟ نه، من دیگه هیچوقت نمی چرخم. یکی دیگه بپیچ. می خوام بخوابم.
جبر ترسناک جغرافیایی
دیروز اونجا بودم. امروز نیستم. دیروز همه دنیام بود، آروم بودم، پر از لذت بودم، ترس هام کمرنگ بود. امروز اونجا نیستم، انگار هیچوقت نبودم، خالی خالی ام و ترس هام پر رنگ تر از همیشه. یه هواپیما، ده ساعت پرواز، دو تا دنیای کاملا متفاوت. نتیجه اش فقط برای من ترسه و استیصال. تعیین کنندگی جغرافیا فلج کننده است. اینکه نبودن در یک مکان می تونه کلا نابود کننده همه چی باشه فلج کننده است. اینکه نمی تونم در یک مکان باهاش باشم فلج کننده است. جبر جغرافیایی، جبر دوری، استیصال…
باز روزها خواهد گذشت و همه چیز کمرنگ خواهد شد و فراموشی… تنهایی در خلاء…
داد بزنم
دلم می خواد داد بزنم. فریاد بکشم. هیچ طوری نمی تونم و امکانش رو ندارم. حتی امکان گریه کردن. فقط دارم خودم رو کنترل می کنم. هیچ جایی هم دیگه نمی تونم چیزی بنویسم. برادر بزرگ همه جا انگار دنبالمه. چشم ها هم که همه خیره است بهم پشت سر. داد داد داد. آآآآآآآآآآآآی…
you’re no exception to the rules of the game, specially when you have high expectations from others
دلم می خواست بهش بگم من بازیچه نیستم، اگه تونستی قاعده بازی رو با بقیه رعایت نکنی و هر جوری دلت خواستی باشی ولی با من نمی تونی. دلم می خواست بهش بگم آدما روح دارن، فکر دارن، حریم دارن، نمی تونی اینقد راحت همه اینا رو نادیده بگیری. دلم می خواست بگم حوصله اتو ندارم وقتی اینقد خودخواهانه درست موقعی که آرامش نسبی پیدا کردم میای و آرامشم رو به هم می زنی و فقط هر موقع احتیاج داری بهم که برام حرف بزنی پیدات می شه و فک نمی کنی که وقتی می گی دوستی و رفیقی، داری یه رابطه دو طرفه رو ایجاد می کنی که اون یکی طرف هم شاید گاهی احتیاج داشته باشه حرف بزنه یا به احساساتش توجه شه و در نظر گرفته شه. دلم می خواست بگم خیلی لوسی، خودخواهی، و بی مسئولیت نسبت به اطرافیانت در مقایسه با توقعاتی که ازشون داری. ولی هیچی نگفتم. یه غرغر کوچیک کردم و سراپا گوش شدم و گوش دادم. هیچی نگفتم و فقط با افسوس متوجه شدم که چقد همه اون حسای خوب و قوی ای که داشتم به خاطر این بی توجهی ها از بین رفته. باید خوشحال می شدم که حس هام کم شده و دارم گت اور می کنم، اما اونقد اون موقع ها که همه چی خوب بود حس های خوبی داشتم که از فکر اینکه این حس های خوب از بین رفته افسوس خوردم.
i can’t share the body i have made love to
all or nothing. i can’t share my love. i can’t share the body that makes love to me. i get crazy and possessive about the body that i love. that’s why i don’t love, that’s why i don’t get into love making. that’s why i just get close to a certain limit, where bodies are just the means for physical pleasure and satisfaction. i don’t get closer not to get possessive. i don’t get closer because i know you can’t own someone else’s body and sooner or later each body will be touched by another body not yours. you can’t get away with the biological determinism, so if you are the possessive type who can’t share your love you just should avoid love. i didn’t avoid it, and the body that made love to me naturally made love to another woman, and i never got over it, and i don’t think i ever will. the thought of it still haunts me. thinking that those hands are touching another body with the same emotions and excitement just makes me mad. i can’t tolerate the thought of. it hurts, it burns. i just cry and scream within my chest. i try to distract myself from thinking about similarities. i try to distract myself to avoid imagining the images but at the end of the day all those images haunt me.
all or nothing. i can’t share the body i have made love to. i just can’t…
i’m scared
ترسیدم، از تنهایی ترسیدم. از خالی بودن ترسیدم. از اینکه کنترل احساساتم از دستم خارج شده ترسیدم. از اینکه دوباره افسردگی بگیرم ترسیدم. از اینکه همه چی مث شروع افسردگی قبلی ام شده ترسیدم. از اینکه همه چی بی معنی شده برام ترسیدم. از اینکه انرژی و امید ندارم ترسیدم. خالی، خالی، خالی…
not even close to getting over it
دلم داره می ترکه. نیست، رفت، خودم انداختمش از زندگیم بیرون. باید می رفت. حالا نشستم اینجا بی تابی می کنم. چرا انداختمش بیرون؟ چرا قاطی کردم یهو و نتونستم تحمل کنم. بودنش خوب بود دیگه. انتظار بیشتری که من نداشتم جز اینکه دروغ نگه. چرا انداختمش از زندگیم بیرون؟ چرا اونقدر خشن و تند باهاش رفتار کردم که تکون بخوره واقعا و رفتنش ایندفعه دائمی باشه؟ چرا یه کاری کردم که برنجه و نگاهش به من عوض شه و ایندفعه کاری نکنه که باز من نرم بشم؟ خیلی از کارایی که کردم و پروسه کنار گذاشتنش از زندگیم عامدانه نبود. انگار ناخودآگاهم افسارم رو گرفته بود دست خودش و می کشید، حس شیشم من هم فقط کمک می کردم که شاخک های احساسی و عقلیم تیزتر بشن. کاش هیچی نمی فهمیدم، کاش اینطور نمی رنجیدم، کاش اینطور محکم ننداخته بودمش از زندگیم بیرون. بی تاب بی تابم برای نبودنش توی زندگیم. دلم داره می ترکه. چقدر طول می کشه تا عادی شه همه چی واسم؟
abyss
یه چیز کوچولویی شد خیالم بابت یه کاری که باید انجام می دادم راحت شد و برای چند ساعت انرژی گرفتم. بعد اومدم به کارهای دیگه ام برسم. داشتم حساب کتاب هامو می کردم رفتم تو حساب بانکی ام، اسم رستورانا و کافه های مختلف رو دیدم که با اون رفته بودم تو چند ماه گذشته، بعد هم اومدم اتاقم رو مرتب کنم تو کشوهام چیزهایی دیدم که باز یادآور حضور اون بود. هر دفعه دلم یه طوری شد، یه حفره، انگار یکی دست گذاشته روی گلوم فشار می ده. انرژی ام ته کشید. حالا دوباره بی حال افتادم یه گوشه با هزارتا کار عقب افتاده با اتاق و خونه ای که باید تا دو سه ساعت دیگه جمع و تمیز بشه، با زندگی پیش رویی که خیلی قراره پر از تنهایی باشه و نبودن اون بدجوری توش توی ذوق خواهد زد… تمام مدت فکر تنها بودن هیجان زده ام می کرد چون می دونستم اون بالاخره خواهد بود. حالا الان فقط وحشت زده ام می کنه…
silence
سکوت می کنم و زجر می کشم از اینکه اینقدر شاخک های حسی ام تیزن و کوچیک ترین چیزها تو محیط اطراف رو هم ردیابی می کنن. زجر می کشم که کوچیک ترین چیزایی که ممکنه ناراحتم کنن رو هم می فهمم. واقعا این اصطلاح فرنگی ها که «جهل نعمته» راسته. گول خوردن و خوش بودن به «تاج کاغذی» واقعا بهتره و باعث می شه آدم راحت تر زندگی کنه. شاخک های من برای دریافت چیزایی که به شدت آزارم می دن خیلی تیز و حساسن.
احساس می کنم بهم خیانت شده؛ خیانت نه به معنی عرفی و کلاسیکش که مثلا پارتنر تو بره با یکی دیگه که اصلا در قاموس رابطه عجیب و غریب ما همچین چیزی اهمیتی نداره و حتی طبیعیه. خیانت به معنی بی معرفتی. فکر می کنم حقش نبود. یعنی وقتی برهنه برهنه در مقابل یه آدمی ظاهر می شی و هیچی رو پنهان نمی کنی و اونقدر زوایای مختلف وجودت رو که خیلی هم عجیب غریب و گاهی افراطی هستن نشون می دی، و فقط از اون هم می خوای که اون هم اینطور باشه، انتظار نداری دیگه ببینی اون آدم یک بخشی از حقیفت رو از تو پنهان می کنه، یا حداقل حقیقت رو گزینشی بهت نشون می ده. فهمیدن این مساله تکونم داد. تا زمانی که اعتماده هست آدم خوبه، ولی وقتی یه ضربه ای زده می شه که اون اعتماد خدشه دار شه، بعد دیگه همه چیز یهو می ره زیر سوال. قسمت دردناکش برای من اینه که من حس کردم وقتی آدمی که اینقدر بهم نزدیکه و اینقد بخشی از وجودم شده و اینقدر در مقابلش برهنه بودم می تونه اینجور یه بخشی از حقایق رو از من پنهان کنه یا طور دیگه بهم نشون بده، اونوقت می تونه در مورد هر چیز دیگه ای هم همینطور باشه. این خدشه دار شدن اعتماد خیلی چیز بدیه. ضربه ناجوری بود که احساس عدم امنیت شدیدی بهم داد و حالم رو اونقدر بد کرد که دیدم اصلا نمی تونم این رابطه رو ادامه بدم. یک جورهایی تراماتایزد شدم یعنی. حالا بهای این رو هم خودم باید بدم، با از دست دادن. دیگه برام غیر ممکنه با این وضعیت ادامه بدم چون هر لحظه ذهنم مشغول می شه و آزار می بینه، و از اونطرف هم دیگه احساس راحتی نمی کنم که کاملا خودم باشم و اونقدر برهنه باشم مقابل کسی که خودش متقابلا با من اینطور نیست. یعنی یه چیزی خراب شد رفت پی کارش که دیگه نمی شه درستش کرد…
حقش نبود که بهترین چیزی که این مدت به دست آورده بودم رو اینقدر زود از دست بدم. فک می کردم بعد از مدتها درد و سختی نوبت آرامش و عاشقی من هم رسیده. درد داره، خیلی درد داره و حتی نمی تونم در موردش حرف بزنم…
passing moments that hurt
I’m angry at all the men in my life, every single one of them. Not that I have had any «rights» or expectations, but you could all do better, couldn’t you?
But of course, I’m just angry, and this is a passing moment, not a paralyzing one. I’ll get over it tomorrow that i wake up and go back to work.
I sometimes think about my present situation, a situation in which I can have only part of a man I love at occasional moments and I feel like I don’t have any options to change the situation. I think I don’t have an option because neither his situation could change nor I can get him out of my system (i.e. I love him and getting him out of my life will hurt, so I don’t.) but oh well, still there are always options of different nature, and I do have the option to give up on him. So, if I don’t is because I have «chosen» not to.
I nag and complain here a lot, but this is a special space, this is the space for me to write and get rid of all the thoughts and feelings that bother me. Writing heals and to me writing a low-key blog has always been like therapy. So, please if you’re my close friend don’t get worried reading here (and don’t get annoyed by my negative «chos naaleha».) I’m alright, if you know me you know that I’m a fighter. As I said above, these are just passing moments, not paralyzing ones.
where are you?
دلم براش تنگ شده. مریضم این روزها و اصلا نمی فهمم دیگه چی می گذره تو مغر و احساسم و توان این رو ندارم که درست بفهمم اون چطوره و چی می گه. بالا پایین های احساسی ام ایندفعه خیلی شدید بود و خیلی بد خاموش شدم برای همین حواسم نبود که اون هم خاموش شده و اونقدری هم آزارم نداده بود قضیه. تازه امروز متوجه شدم که همونقدر که من نبودم اون هم نبوده و دارم فکر می کنم اصلا شاید نفسی به راحتی کشیده که من هم دست از سرش برداشتم. فقط می مونه همه حرف های خوبی که این مدت بهم زده بود. اونا واقعی بودن موقع خودشون، مطمئنم واقعی بودن. پس چی شد؟ چرا نیست الان؟
باورم نمی شه هفته پیش اونطوری عاشقانه می بوسیدیم همو و تو تن هم پیچیده بودیم. چقدر همه چی زود از بین رفت. چقدر حالم بده الان. اصلا نمی تونم درست فکر کنم…
falling out of love
من گفتم عاشق شدم. مطمئن بودم عاشق شدم. فک کردم ایندفعه فرق داره. ولی نشد. بازم حسم پرید. برای بار هزارم تجربه کردم. امروز متوجه شدم دارم خودمو گول می زنم. اون حس تند رفته دیگه. لابد هورمون ها دیگه ترشح نمی شه. گند بزنن هرچیزی رو که کنترل می کنه این احساسات رو، حالا هورمونه یا سلول مغزیه یا تقدیره (!) یا عوامل متافیزیکیه (!!) یا هرچی دیگه! دوباره باید برم سراغ جنگ دردناک اینکه آیا می تونم رفاقت خوب پر احساس داشته باشم با کسی که دیگه عاشقش نیستم یا نه؟ می تونم اونقد از خودم حس بدم که اون هم بودن با من براش دلپذیر باشه و بمونه یا نه؟ یا اینکه برای بار هزارم یه رابطه دیگه بود که دولت مستعجل شد؟ نفرین کی دامن من رو گرفته که انگار تقدیرم گره خورده با این از دست دادن های احساسی و خالی شدن ها؟
endgame
داریم بازی می کنیم. یه دنیای خیالی رو بازی می کنیم و به روی خودمون هم نمی یاریم دنیای دیگه ای هم هست. فرقش اینه که من اصلا نقش بازی نمی کنم ولی اون مدام مجبوره نقش بازی کنه. بعد یهویی من وحشت کردم که کجا نمایشه و کجا واقعیت، کجا بازیه و کجا واقعیه. عاشق صورتک شدم یا آدم پشتش؟ به اصطلاح توی پوکر من ایندفعه «آل این» هستم. بازی تموم شه دیگه هیچی برام نخواهد موند. تموم. بازی هم قطعا تموم می شه یه روزی. از اون بازی ها نیست که یکی اون یکی رو ببره. ولی نمی دونم چرا بازنده داره.
house on water
I have a house on water. Even the lightest storms could shatter it into pieces. But I’ve accepted the consequences as I’ve never experienced the warmth and passion of this house anywhere else.
I have a house on water. Each wind shakes it well with just a blow. I often get sea sick and dizzy. But yet again it stands still and I feel content that I have not given up, as the woman I am in this house is like no other woman I have been before.
I have a house on water. Each wave that comes and goes reminds me that soon I should bid farewell to the house. But I keep blocking out that thought and sing the carpe diem song in my head, as the love I have been embraced with in this house is like no other human emotion I’ve ever known in my life.
I have a house on water and I know I will drown with it soon. But oh well, my tears will be accompanied with the happiest smiles on my face while drowning.
don’t know if it is callled love or what
I have so much to give. You awakend my feelings and senses. I have so much to give, if only I could have you…
حناق
کاش می تونستم حرف بزنم. کاش می تونستم بگم چی باعث شده اینطوری پریشون بشم. کاش می تونستم حداقل اینجا برای خودم بنویسم. حناق گرفتم، حناق…
تهوع
وقاحت ذهن های مریضی که فیلم مصاحبه با شوهر شیرین عبادی رو ساختن و از برنامه بیست و سی تلویزیون ایران پخش کردن منو می ترسونه، بدجوری می ترسونه. یه جور فاشیسم کثافتیه که برای من سیاهی اش اونقدر زیاده که جای هرجور امیدواری ای رو غیرممکن می کنه. یعنی فک می کنم کسی که تا این حد قدرت وقاحت و کثافت داشته باشه، هرکاری رو تا هر حدی می تونه بکنه و هیچی هیچی جلوش رو نمی تونه بگیره. المان هایی که باهاش بازی کردن تو این فیلم قشنگ نشون می ده چقدر عوضی ان. تحقیر «مردانگی» به تعبیر خودشون با نشون دادن اینکه شیرین عبادی زن سالار بوده، نشون دادن یک چهره هیستیریک ضد حقوق بشری از زنی که جایزه صلح گرفته، نشون دادن اینکه کسی که برای حقوق زنان تلاش می کرده خودش خشونت خانگی اعمال می کنه، ضد اسلام نشون دادنش (با وجود اینکه اصلا یکی از چیزهای عبادی که روی مغز یه عده از اپوزسیون بوده این تاکید عبادی روی اینه که اسلام با حقوق بشر منافاتی نداره)، طرفدار بهایی بودن (به عنوان یک ضد ارزش) و وادار کردن شوهرش که از «فرقه ضاله» برائت جویی کنه، نشون دادن شرایط ضمن عقد به عنوان یه چیز منفی، و از همه بدتر تلاش برای در حد ملی تحقیر کردن زنی که شهرت بین المللی داره…
لحظه لحظه این فیلم حقارت سازندگانش رو نشون می ده چون نشون می ده دقیقا چی روی مغزشون بوده و چه حقیره آدمی که شرایط ضمن عقد یک زن برای اینکه با همسرش برایر باشه رو یه چیز منفی می دونه، چه حقیره کسی که بهایی بودن رو چیز منفی ای می دونه، چه حقیره کسی که فکر می کنه زنی رو که شهرت و محبوبیت و قدرت معنوی داره می شه با گفتن سن و سالش با لحن تحقیر آمیز و مجبور کردن شوهرش به اینکه بگه دیگه نمی خوادش تحقیر کرد (اصلا چه حقیره کسی که فکر کنه اگه شوهر آدم دیگه آدم رو نخواد تحقیر آمیزه!)
دوستی جایی نوشته بود این فیلم خودش یک سند شکنجه است.
آسیه امینی هم در فیس بوکش نوشته:
این فیلم مربوط به چند ماه پیش هست. همان زمانی که خانواده ایشون رو در ایران تحت فشارهای روانی و فیزیکی فراوان قرار دادن. خواهرشون رو بازداشت کردند ، همه حسابهای بانکی خودشون و همسرشون رو بست…ن ( حتا حقوق بازنشستگی) و تحت فشارهای روانی این مصاحبه رو گرفتن. در همان زمان آقای توسلیان به همسرش اطلاع داد که تحت شکنجه مجبور شده علیه او حرف بزنه و بارها خانم عبادی در سخنرانی هاش به این موضوع اشاره کرده که همسرش رو در ایران آزار می دن و مجبورش کردن علیه او موضع بگیره. حتا دولت نروژ چند ماه پیش در این مورد موضعگیری کرد و بیانیه داد! اما اینها فیلم رو نگه داشتن برای امروز!! چرا ؟ چون ذهن ما رو از شهری که تا دندان مسلح شده منحرف کنن!
حالا دیوانه منی که کاملا آگاهم که این کارها رو یک عده آدم فاشیست حقیر انجام می دن اما باز حالم بد می شه و حس می کنم انگار خودم تحقیر شدم و از این حجم بزرگ حقارت و رذالت یک عده آدم که هموطن هام هستن حالت تهوع می گیرم. از اینکه شوهر شیرین عبادی رو به اینجا رسوندن که مجیور شده اینطور حرف بزنه حالت تهوع می گم. به این فکر می کنم که شوهر عبادی الان در چه حالیه، چه حسی بهش دست داده شده وقتی تحت چنان فشاری گذاشتنش که مجبور شه در مورد همسری که باهاش سی و چهار سال زندگی کرده اینطوری حرف بزنه؟
پ.ن. نامه نرگس توسليان، دختر شيرين عبادی به «برادر اطلاعاتی»:
دنبال چه میگردی در خانوادهی ما برادر؟
برادر اطلاعاتی عزيز سلام. من نرگس هستم، دختر شيرين و جواد. میدانم که من را خوب میشناسی. حضور مبارکات هميشه در مکالمات تلفنی و… محسوس بوده است. دنبال چه میگردی در خانوادهی ما برادر؟ فيلم «اعترافگيری» جديدت را ديدم. خوب، خسته نباشی. پروژهی ديگری را به پايان رساندی. راستی، نگفته بودی سبک فيلمهايت را عوض کردهای. اعتراف کنندهات اين بار، نه يک مبارز سياسی بلکه مهندس سادهای است که هيچگاه ادعای مقابله در برابر زندان و شکنجه را نداشته است. پس، کارت راحتتر بوده. خوب خدا را شکر که خيلی خسته نشدی. بعد از عرض خسته نباشيد، میخواستم ازت تشکر کنم. متشکرم. با ديدن فيلمات يک بار ديگر، به مادرم افتخار کردم. از اين جهت که با تمام تجسسهايی که در زندگی ما داشتی، از زيروروکردن دفتر و خانه تا گوشکردن به مکالمات تلفنیمان ( راستی يادت میآيد چند بار پای تلفن با دوستهايم ازت معذرت خواستم اگر حرفهايمان حوصلهات را سرمیبَرَد؟) و خلاصه بعد از عمری تحقيق و تفحص نتوانستی چيزی پيدا کنی. پس ناچار، با دستگيری و اذيت پدرم، سناريوی اعترافگيری جديدی را ساختی. راستی، چرا از قدرت تخيل خود بيشتر استفاده نمیکنی؟ آخه برادر من، دفاع از حقوق اقليتهای مذهبی که جرم نيست. مگر در خود اسلام، به نيکی از انسانها و رعايت حقوق شهروندی تاکيد نشده و از امام علی نقل نشده است که: «با مردم به نيکی رفتار کن که يا برادر دينی تو هستند و يا برادر تو در اصل آفرينش.» باز هم ممنون که يادآوری کردی که مادرم پول نوبل را به تنهايی خرج نکرده، بلکه صرف کمک به زندانیهای عقيدتی- سياسی نموده است. مگر خود او روزهای اولی که خبر برندهشدناش را شنيده بود اعلام نکرد که: «اين جايز فقط متعلق به من نيست، بلکه متعلق به تمامی فعالين حقوق بشر است.» ولی يک توصيه برایات داشتم برادر جان: پروژهی اعترافگيریات ديگر قديمی و نخنما شده است. حيف اين همه استعداد در سناريونويسی و فيلمبرداری که صرف چنين کارهايی شود. به تو اطمينان میدهم اگر اين همه استعداد و امکانات را در سينما به کار برده بودی، حداقل تا الان چند سيمرغ بلورين را از آن خود کرده بودی. در آخر نامه جای دارد يادی از پدر عزيزم، مهندس جواد توسليان بکنم. پدر عزيزم، خودت میدانی، بارها بعد از آن که جريان دستگيری و اعترافگيریات را تعريف کردی، من و نگار بهت گفتيم که همه جوره دوستت داريم. هميشه میگفتی من مبارز نيستم و نمیدانم اگر زندان بروم چقدر بتوانم طاقت بياورم و اعتراف ساختگی نکنم. کار خوبی کردی دفع فاسد به افسد که اذيت و آزار تو بزرگترين فساد زندگی من و نگار است. باز هم اگر اعترافی کنی، خيالات نباشد که دست برادر عزيز اطلاعاتی برای همه رو شده است.
year of blood…
از اومدن 22 خرداد وحشت دارم. از دوره کردن خاطرات و مناسبت ها وحشت دارم. تازه سه چهار ماهه از کابوس ها خلاص شدم و شبا می تونم بخوابم. سه چهار ماهه که تونستم ذهنم رو منحرف کنم به چیزای دیگه، به زندگی، به دیوونگی، به سکس، به الکل، که مخم یه خورده خالی بشه. حالا داره این روز می رسه، خاطره ها، اون شب، وقتی اون ویدیو رو دیدم بدون هیچ اخطاری که قراره چی ببینم و بعد باید حرف می زدم برای یه عده آدم بدون اینکه چهره ام چیزی نشون بده، سهراب، قفل شدن دهن و خشک شدن وقتی اون آقاهه پای تلفن گفت برادرش رو کشتن، صدای اون دختره که می لرزید و فضای تاریک-روشن غروب رو که شلیک ها شروع شد رو تعریف می کرد و هی می گفت گولمون زدن، نامه ها و دردل های بچه ها، بی خبری ها ازشون و ترس ها و نگرانی ها و دلشوره ها تا شنیدن یه خبر جدید ازشون، نگاه ابطحی، تحقیر، کهریزک، وانتی که رد می شه از روی یه آدم و لهش می کنه، گریه های مدام شبانه و مستاصل روزها در رختخواب موندن، تبعیدی شدن، ناتوان بودن، تحقیر، تحقیر، تحقیر…
why? why? why?
Why did I put myself into this trap? Why? Could you fucking believe it? I am emotionally involved with the wrongest person possible. I can see myself falling apart soon. i am doomed.
nine fucking years…
چند روزه مغزم درگیر حکم نه سال زندان بهاره هدایته. نمی شناسم این دختر رو اصلا؛ در حد همون نوشته هایی که ازش خوندم تو اینترنت و یا ویدیوهایی که ازش دیدم یا نوشته های دیگران در موردش می شناسمش. عجیب تحسینش می کنم و هی تصور می کنم که هر روز داره تو زندان چیکار می کنه و نه سال آینده رو قراره چطوری بگذرونه و وقتی بیاد بیرون از زندان چی می شه و …. مثلا تو این لحظه هایی که من نشستم دارم سیگارم رو می کشم و قهوه ام رو می خورم و یه موزیکی پخش می شه و این شر و ورا رو می نویسم، اون داره چیکار می کنه و به چی فکر می کنه؟ همه این لحظه ها رو چطوری می گذرونه اون تو؟ تو ذهنش چی می گذره؟ نه سال؟
(2) دیدگاه