بایگانیِ ژانویه 2010
oops, i got drunk again!
excuse my last night pots. had 4 glasses if you know what i mean. and yes, i know, somebody has to get laid quite soon.
that’s it for tonight
and the show must go on. good night, and good luck…
I like
Thanks for «liking» me. It feels great when you click on the «like» button.
Salute
Rioja is a good wine with Denominación de Origen Calificada. It is actually a really good one. How can wine from the land of passion goes wrong? But you have to drink Rioja at the right moment in the right place. You should not drink it at a time that your loneliness is shouting at you from every corner of your tiny universe (and you are also ovulating.)
why?
why do i always attract losers? why?
سه دنیا
بین سه تا دنیا گیر کردم. هیچکدوم هم اونی که واقعا می خوام نیست. هر دنیایی، که یه گوشه جدا افتاده از بقیه دنیاهام، تو یه قاره دیگه حتی، یه چیزی کم داره. می دونم همین روزا مجبورم معامله کنم. یه بخشی از وجودم رو باید بدم و یه بخش دیگه ای رو پس بگیرم. هیچ چی کامل نیست. خودم هم…
***
امروز تلفنچی موسسه تاکسی ای که همیشه ازشون تاکسی می گیرم و دیگه منو می شناسه پای تلفن ازم پرسید پشتون هستی؟ (خودش پشتونه). گفت راننده هاش گفتن شبیه پشتون ها هستم. به قول فرنگی ها روزم رو ساخت. نه از اینکه گفت پشتونی، از اینکه بعد از سال ها یه جایی هستم که راننده تاکسی هاش منو می شناسن. حس کردم دارم یه جایی ریشه می کنم دوباره.
چرا من اینقدر اسیر و درگیر حس تعلق هستم؟
oops!
don’t give me wrong impressions. i’m really as simple and naive as it gets and i’m horny.
wish you were here…
کاش اینجا بودی. همینجا. کاش تمام وسوسه های زمین به سراغم نیومده بودن. کاش عاشق نبودم. کاش مجبور به انکار حس هام نبودم. کاش خیلی ساده الان اینجا بودی بقلم می کردی و منو می بوسیدی. کاش اینقدر حس هایی با ماهیت های متضاد تو وجودم نبودن.
از رادیو تلویزیون شنیده پسرش اعدام شده
این همون برنامه الجزیره است که تو پست قبلی نوشتم در مورد آرش رحمانی پور نگاه کردم. پولیور رنگیه تو اعترافات تلویزیونی و حرف های بابای آرش. اولِ حرف های باباش رو نشنیده بودم. می گه از طریق رادیو تلویزیون فهمیده پسرش اعدام شده. فکر کنین! یه قانون کلی برای رسانه ها هست که خبر مرگ کسی رو، حتی رئیس جمهور مملکت هم باشه، از رسانه نباید اعلام کنن تا مطمئن شن خانواده اش اطلاع پیدا کردن، و بعد اونوقت این بدبخت از رادیو تلویزیون باید بفهمه پسر 19 ساله اش…
البته چی دارم می گم من. دلم خوشه. کدوم قانونی در مورد این بدبختا رعایت شده بود که این یکی اش بشه؟ وکیلش رو نذاشتن تو جلسه های دادگاه شرکت کنه و پرونده وکالتش رو گرفتن به خاطر پیگیری. خواهر حامله اش رو گروگان گرفتن، تو محاکمه ی اتفاقاتی بردنش و ازش اعتراف گرفتن که مال بعد از زندانی شدنشه، ای خداااااااااا، کدوم خدا؟ خدایی نیست. اگه بود حتما دیگه دیروز به رگ غیرتش بر می خورد.
پ.ن. این گزارش ویدیویی در مورد انجمن پادشاهی جالبه. البته متاسفانه مهمترین سوال رو از اعضای انجمن نمی پرسه که نقش آرش رحمانی پور و محمدرضا علی زمانی تو فعالیت های انجمن، وقایع مربوط به انتخابات و البته انفجار شیراز چی بوده.
خدا بیامرزتت آقای سلینجر. راستی، دو نفر هم روز مرگ شما اعدام سیاسی شدن.
خدا بیامرزه سلینجر رو. دوست داشتنی ترین قصه ها رو نوشته. 91 سالش بود. پنجاه سال بود از رسانه ها و انتشاراتی ها گوشه گرفته بود. بر اثر کهولت سن تو آپارتمانش تو نیوهمپشایر مرد. دوستان و فامیلش هم می گن حدود 15 تا کتاب منتشر نشده ازش تو گاوصندوقشه. آه و ناله اش واسه چیه؟ آدما می میرن دیگه. کتاب سیمون دوبوار رو نخوندین مگه؟ «همه می میرن». حالا بعضیا تو سن 91 سالگی می میرن و خبر صفحه یک همه سایت ها و روزنامه های دنیا می شن. بعضیا هم تو سن 19 سالگی می میرن، میرانده می شن، اعدام می شن، به قتل می رسن. نه تو خونه اشون و کنار خانواده اشون البته. تو یه جایی مثل زندان اوین، مخفیانه، بدون حضور وکیل و خانواده، به جرم شرکت در وقایعی که بعد از زندانی شدنشون اتفاق افتاده، به جرم یک نیت احتمالی، به جرم ارتباط با یه سازمان احتمالا خیالی، به جرم اینکه برای نجات خواهر حامله به گروگان گرفته اشون مجبور شدن اعتراف کنن.
ساعت ها و ساعت ها به این فکر کردم که چطور اعدام های دهه شصت اتفاق افتاد و کسی بابت اون جنایت ها مجازات نشد. ساعت ها پای حرف بازمانده ها نشستم، خاطرات خوندم، فیلم دیدم و باز در ناباوری بودم که چطور می شه همچین حجمی از جنایت نه تنها جلوش گرفته نشه بلکه بعدا پیگیری هم نشه. یکی از نکته هایی که در این مورد همیشه گفته می شد این بود که در مورد اعدام های 67 بی خبری رسانه ای شدیدی وجود داشته و برای همین آب از آب تکون نخورده. حالا تو عصر انفجار و انقلاب اطلاعات و اینترنت و ماهواره ها و توئیتر و فیس بوک و کوفت و زهرمار چی؟ حالا قراره چه اتفاقی بیفته؟ دو نفر اعدام شدن. چند نفر دیگه قراره اعدام شن؟
خدا بیامرزه آقای سلینجر رو. نویسنده خوبی بود. حالا من هم الکی گیر دادم به کسایی که آه و ناله کردن به خاطر مرگش. اینم یه جور واکنشه. از صب نشستم تا الان مدام خبر اعدام های امروز رو می خونم و گریه می کنم و می گم دیدی، دیدی تاریخ تکرار داره می شه و هیچ نیرویی هم نداریم که جلوش رو بگیریم؟ دیدی پسر 19 ساله رو اعدام کردن. وای وای وای که عکسش رو هربار می دیدم دلم هری می ریخت پایین از بس که شباهت ملایمی داشت به کسی که یه زمانی حس خاصی بهش داشتم. رفتم جلوی تلویزیون ولو شدم سریال های تخمی آمریکایی نگاه کردم حواسم پرت شه. بعد یهو در لحظه ای که یه خورده حواسم پرت شده بود وسط آگهی ها کانال ها رو چرخوندم و رو الجزیره گیر کردم. پسر 19ساله با اون پولیور رنگی معصومانه نشسته بود و احتمالا داشت تو تلویزیون ایران اعتراف می کرد. باباش داشت با الجزیره مصاحبه می کرد و از اعدام پسرش حرف می زد و صداش…
خدا بیامرزتت آقای سلینجر. کاش حالا که مردی اون 15 تا کتاب چاپ نشده ات رو چاپ کنن که تو این دوران، آدمای بدبخت ناتوانی مثل من، که تو غربت نشستن و فقط کارشون شده زاری کردن پای کامپیوترشون، بدجوری احتیاج به افیون دارن، و چه افیونی بهتر از ادبیاتی از جنس ناطور دشت و فرانی و زوئی که می تونه قشنگ پرتت کنه از این دنیا و ببرتت یه دنیای دیگه؟
i should not get drunk
دوست داشتم بهش می گفتم: بیا اینجا….
«من می دونم، ما موفق نمی شیم»
نگرانی هایی که با بیانیه آخر موسوی برام به وجود اومده بود با این واکنش امروز کروبی بیشتر شد. ور خوشبین ذهنم می گه خب داره یک سری مذاکراتی پشت پرده می شه برای حل بحران و با توجه به اینکه به نظر خیلی ها اعتراضات خیابونی دیگه جواب نمی ده، منطقیه که موسوی و کروبی به دنبال مذاکره و احتمالا امتیاز دادن برای امتیاز گیری و حل قضیه به نفع معترضان باشن. اما ور بدبین ذهنم می گه اوضاع داره به طرز بدی ماست مالی می شه چون هرچند موسوی تو بیانیه اش یک جورایی خواهان این شده بود که مجلس عدم کفایت رئیس جمهوری رو بررسی کنه، ولی عمرا به نظر من همچین اتفاقی بیفته و اگه هم بیفته عمرا احمدی نژاد رو قربانی کنن. تازه اگه هم همه قضایا به برکناری احمدی نژاد ختم بشه که خیلی خیلی بعیده، باز هم به نظر من کافی نیست. حرکت سبزها دیگه از مرحله رای من کجاست عبور کرده و رفته همه ارکان غلط نظام رو هدف گرفته. اگه این رهبرای ناخواسته (موسوی و کروبی) درست و هوشمندانه عمل نکنن، تو حرکت سبزا اختلال بزرگی ایجاد می شه و من بعید می دونم دیگه سبزها بتونن به حرکت خودشون در مسیر اصلاح رده ها بالای نظام ادامه بدن.
دلداری
خیلی خوشگل بودم، حالا با این بلایی که سر صورتم اومده بدتر هم شد. الحمدلله روز به روز از زیبایی بصری دورتر می شم، فردا اگه تو این شو بیزنس مدل «عقل ملت به چششونه» موفقی چیزی شدم می تونم ادعا کنم همه اش از مخ و شعور و فرهیختگی و اینا بوده!
that woman
تو سکس اند د سیتی یه تیکه داره کری می گه می ترسم این زنه بشم که تو کفشاش زندگی می کرد، حالا من هم می ترسم آخرش اون زنه بشم که که تو جیمیل و گوگل ریدرش زندگی می کرد.
but that was just a dream
خیلی موقع ها خواب چیزایی رو می بینم که تو بیداری اتفاق نمی افتن، بعد مثل امروز خوابه حالم رو یه جوری می کنه وقتی بیدار می شم همه اش تو حال و هوای خوابه ام و حس خوبی دارم و نا خودآگاه انتظار یه اتفاق خوبی رو می کشم و چند ساعت طول می کشه تا حواسم سر جاش بیاد و بفهمم بابا این فقط یه خواب بود و برگردم به زندگی عادی و منتظر هیچ اتفاقی نباشم. متوجه شدم بیشتر حس های دوست داشتنی رو فقط تو خواب تجربه کردم و ظاهرا هیچوقت تو بیداری یه حس هایی رو تجربه نخواهم کرد و اتفاق خاصی نخواهد افتاد.
خودم رو دارم گول می زنم؟
دوست شونصد سالمه. عاشق سفر کردنه و یکی از کشورهای مورد علاقه اش ایرانه. هر یکی دو سال یه بار می اومد ایران و جاهای عجیب غریب ایران سفر می کرد و تو همین سفرهاش با هم آشنا شدیم. هر دفعه یه ور دنیا هم رو دیدیم و رفته تا یکی دو سال دیگه. تو تمام این سال ها فقط یک شب بوده که کنار هم بودیم تا صبح و من از رفتارش که مخلوطی از لذت و احترام و شیفتگی بود یک جور خوبی خوشم اومد. از مرد سفید غربی خوشم نمیاد. پوست سفید تن مرد من رو ترن آف می کنه، مخصوصا وقتی که به دست های طرف نگاه کنم. دست هایی که سفید باشن برای من خیلی ظریفن. تو تنها شبی که با هم سرکردیم توی دلم هی می گفتم کاش اینقدر سفید نبود. اما دست کشیدن توی موهای بلند طلاییش حس خوبی بهم می داد.
نکته مشترک حرف های ما این آروم نگرفتنمون با یک نفر و این غیرممکن بودن تعهد و این خسته شدن آدم ها از هم و عادی شدن ها بوده.
حالا به من زنگ زده بعد از چندماه و می گه ارتباطش با پارتنر ده ساله اش رو قطع کرده چون زن ازش خواسته بعد از ده سال زندگی تو دو تا شهری که 300 مایل از هم فاصله دارن حالا بیان با هم زندگی کنن و اون هم به قول خودش فریک آوت کرده و ترسیده و گفته نه. می گه می ترسم استقلالم رو از دست بدم و البته به زن هم حق می ده که بعد از ده سال همچین چیزی رو بخواد. حالا هم براش خیلی عجیبه که بعد از ده سال با زن ارتباط نداشته باشه اما فکر می کنه ارزشش رو داشت که استقلالش رو حفظ کنه. با شناختی که از من داره انتظار داره تشویقش کنم. بهش می گم می فهمم چی می گی. اما الان، تو این مرحله از زندگی ام، اون زن رو هم می فهمم. بهش می گم شاید پیر شدم چون با وجود اینکه اصلا آدمی نیستم که بتونم متعهد بمونم اما دلم می خواد دیگه با پارتنرم زندگی کنم. بهش می گم منم استقلال خودم رو دوست دارم اما ترسو شدم و برای همین دارم به این فکر می کنم که اگه امکانش فراهم شد و یک کاری که براش تقاضا کردم رو قبول شدم برم پیش پارتنرم زندگی کنم. فکر کنم اونور خط پای فرمون ماشین ابروهاش رو بالا انداخته. متعجبه. بهش رک و راست می گم دوباره که گفتم که احساس می کنم پیر شدم و می خوام حق انتخاب رفتن رو داشته باشم و برای همین برای اون کار تقاضا دادم. بهش می گم هنوز هم تصمیم جدی نگرفتم و منتظرم تصمیم آخر رو موقع رفتن بگیرم. براش عجیبه و نمی دونم چرا با تعجب بهم می گه چقدر تو صادق هستی.
بعد از اینکه گوشی رو قطع کردیم هی فکر کردم با خودم. آیا من واقعا پیر شدم؟! آیا واقعا چیزی که می خوام اینه که تنها نباشم؟ آیا واقعا آماده متعهد بودن هستم؟ به دوستم می گفتم خیلی کار خوبی کردی وقتی نمی تونی متعهد باشی زیر بار مدل جدیدی برای رابطه اتون نرفتی. بعد فکر می کنم آیا من واقعا دارم کار درست رو می کنم یا از روی ترس و برای اجتناب از آسیب دیدن و آسیب زدن دارم یه تصمیمایی می گیرم؟ یه کمی نگران خودم شدم وقتی حس کردم دارم یه جورایی توجیح می کنم تصمیم هام رو بدون اینکه اصلا لازم باشه. بهش هم نگفتم چقدردلم می خواست باز توی موهاش دست بکشم…
تنم پاره پاره شد از ضربه های مرد سفاک
نمی دونم بقیه شباشون چطوری می گذره. الان مدت هاست که بیشتر شب های من یه گوشه اش به گریه زاری می گذره و به حرص خوردن و به هم پیچیدن و غصه خوردن و عصبانی شدن و استیصال و فشردن دندون ها به هم و دوباره گریه کردن. درست از شب 25 خرداد این حالت شروع شد. وقتی گوشی دستم بود و اون آقاهه بهم گفت که برادرش رو کشتن و گوشی تلفن دست من بود و اشک به پهنای صورتم می ریخت و هرکاری می کردم حرف بزنم دهنم قفل کرده بود و نمی تونستم چیزی بگم. از اون موقعی که یه دختری که صداش می لرزید می گفت گولمون زدن، بهمون رودست زدن، گذاشتن هوا تاریک بشه و بعد… دختری که جلوش به چند نفر تیر زده بودن.
نمی دونم ویدیوی ندا رو تو چه موقعیتی دیدین شما. من تو وضعیتی که اصلا فکرش رو نمی کردم همچین چیزی باشه بدون اینکه بدونم ویدیویی که می بینم چیه سر کار نگاه کردم. و بعدش باید قیافه ام رو جمع و جور می کردم و ریمل های سرازیر شده رو پاک می کردم که بتونم کارم رو بکنم بدون اینکه از صورتم معلوم باشه که نیم ساعت زار زدم. بعدش دو هفته تقریبا بیشتر وقتایی که خونه بودم تنها بودم و من بودم و کامپیوترم و سکوت و گریه و جایی هم نبود که داد بزنم. بهش سهراب اضافه شد، دایی نیما نامداری اضافه شد، و بعد یک عالمه آدم دیگه. زندگی این آدما شد قصه های شبانه ام. همه اش می رفتم می گشتم ببینم در مورد زندگی این آدما کجا چی نوشته شده. این آدما کی بودن، کجا زندگی می کردن، کجا درس خونده بودن، موسیقی متن این شب ها هم «من آروم نگیرم، اگر هم بمیرم» بود.
یه مدتی تنها نبودم و دوست پسرم پیشم بود و تا حد زیادی تونستم این شبگردی های پای لپ تاپ رو کم کنم و حالم بهتر شده بود. اما باز اون رفت و من موندم و لپ تاپم و قصه های این آدمایی که کشته شدن. حالا حالا هم ظاهرا همدم شبانه کم نخواهم آورد. یک شب ضجه های اون مرد رو پیاده روی خیابون بود که می گفت از جلوش رد شد، خودم دیدم، سه بار از جلوش رد شد (و من باید هی سه تا ویدیویی که از ماجرا بود رو عقب جلو می کردم که ببینم جنازه خونین ویدیوی اول همون جنازه خونین ویدیوی دومه یا نه.) یه شب نامه های این و اون برای بهمن عمویی، شبای گذشته روایت های شاگردا و همکارای مسعود علیمحمدی و بعد هم حرف های بابای امیر جوادی فر. .
دلم آتیش می گیره و هیچکاری اش هم نمی تونم بکنم. گاهی لپ تاپ رو می ذارم کنار پاهام رو توی دلم جمع می کنم و خودم رو بقل می کنم و یه خورده گریه می کنم. گاهی می رم دنبال یه فیلم کمدی رمانتیک که همیشه دوای موقتی دردهام بوده، گاهی سرم رو به آشپزی گرم می کنم. ولی باز آخرش میام سروقت لپ تاپ و زنجه بوره کردن.
الان هم هیچ حرف خاصی نداشتم اینجا بزنم جز اینکه امشب دوباره یکی از اون شبا شد وقتی یه تیکه از حرفای پیام دهکردی تو مصاحبه با ایراندخت در مورد امیر جوای فر رو خوندم. ساعت سه صبح داشتم می ترکیدم. صدبار «نه خارم نه خاشاک» رو گوش کردم و هی زمزمه کردم «کوها لاله زارن، لاله ها بیدارن» و فکر کردم تا کی باید تاریخ تکرار شه و تا کی تن آدما باید «پاره پاره بشه از ضربه های مرد سفاک. » و بعد دیدم هیچکسی رو ندارم الان بهش اینا رو بگم و براش گریه کنم پس بیام اینجا بنویسم.
می دونم که شاید اوضاع هم اونقدر وحشتناک نباشه و هرموقع حالم اینقدر بد بوده با هرکدوم از دوستام تو ایران حرف زدم خواستن بهم امیدواری بدن که مردم دارن زندگی اشون رو می کنن. خیلی از ماها هم که خارج از ایرانیم و ماه های اول حالمون خیلی بد بود به زندگی عادی برگشتیم. ولی من این شبا که میام تنها پای لپ تاپ و هی از کشته شده ها و خانواده هاشون می خونم و از دستگیر شده ها می خونم دوباره حالم برمیگرده درست به حال همون ماه های اول. نمی دونم اصلا کسی اینجا رو می خونه و اگر هم می خونه این نوشته رو تا تهش خونده باشه یا نه. ولی اگه احیانا از اینجا می گذشتین و این پست رو تا اینجاش خوندین و حال داشتین کامنت بذارین بهم بگین واسه شما عادی شده شده زندگی؟ و اگه شده چطوری می شه یه خورده با آرامش زندگی کرد و نذاشت حجم خبرهای کشته شده ها و زندانی شده ها و برکنار شده ها آدم رو فلج و افسرده کنه؟
به من نگو
این استاندارد دوگانه خیانت خودت و عدم تحمل خیانت طرف مقابل از اون چیزاییه که واسه من هیچوقت حل نشده. هیچوقت «وفادار» نبودم نسبت به پارتنرهام. اما ترجیح دادم در مورد وفادار بودن یا نبودن پارتنرم چیزی ندونم چون علاوه بر اینکه فکر می کنم به من ربطی نداره، به سادگی تحملش رو هم ندارم. حالا چیزهایی می دونم در موردش چون در یک پروسه آگاهانه چیزهایی رو که گفته بودم نمی خوام بدونم بهم گفت برای اینکه زجر بکشم و یه خورده حس کنم خودم چی به روزش آوردم. ولی اشتباه بزرگی کرد با این کارش. من تخیلم خیلی قویه و از همون موقعی که چیزهایی فهمیدم خیال پردازی ها و تصورهای مختلفی کردم که بعضی هاشون آزارم می ده (بماند که بعضی هاشون هم هیجان انگیزه چون من از اون دختر هم از نظر جنسی هیچ بدم نمیاد.) حالا که الان از هم دوریم این قضیه حساس تر شده. وقتی یهو بیست و چهار ساعت از دسترس خارج می شه من حالم بد می شه و از اینکه حالم بد می شه حتی حالم بدتر می شه چون من اصلا اینطور آدمی نیستم که خودم پایبند و متعهد باشم و اعصابم خورد می شه که عدم تعهد پارتنرم یا حتی خیال یه همچین چیزی آرامشم رو بر هم می ریزه.
واقعا درک نمی کنم این استاندارد دوگانه رو و نمی فهمم چرا کاری که دقیقا خودم هم کردم، از جانب اون اینقدر آزارم می ده.
ولی حقِ ندونستن رو هم باید بذارن جزو حقوق بشر به نظر من. …
جوجه اردک زشت
من بهمن جلالی رو نمی شناختم. حتی اسمش رو هم نشنیده بودم. این دو روزه ناخودآگاه خجالت کشیدم وقتی حجم بزرگ خبرها و روایت ها در موردش رو دیدم و خوندم و متوجه شدم ظاهرا من تنها کسی بودم تو این دنیا که این آدم رو نمی شناختم (البته واضحه که به روی خودم نیاوردم). بعد حالا هی از خودم سوال می کنم چطوری می شه اینقدر پرت باشم از یه چیزایی که اکثر آدم هایی که در محیط فعلی ام می شناسم و باهاشون علائق و سلایق مشترک دارم و شاید تو حوزه های مشترک هم کار کرده باشیم باهاش آشنایی دارن.
این مشکل رو سر شاملو و بیضایی هم داشتم. با شعر شاملو هیچوقت نتونستم ارتباط برقرار کنم. سینمای بیضایی رو هم دوست ندارم (البته باشو استثاست که جزو محبوب ترین فیلم هامه). بعد خیلی شده که به خودم شک کردم که نکنه من یک ایرادی دارم که همچین چیزای اینقدر محبوبی رو درک نمی کنم.
و البته از همه بیشتر چیزی که عصبانی می کنه من رو این اعتماد به نفس پایین اومده امه که وقتی یه همچین اتفاقایی می افته احساس عدم امنیت می کنم. خیلی موقع ها فکر می کنم یه آنومالی به معنای بدش هستم و یه ایراد یا کمبودی دارم. دلیلش رو البته تا حدودی می دونم چون اون فضای امنی که بهم حس یه جمع خودی
(community)
رو بده مدت هاست از دست دادم. خیلی وقته که دیگه توی هیچ جمعی نیستم که هدف مشترک داشته باشیم با تعریف کار مشترک برای رسیدن به اون هدف که از بودن توش هویت بگیرم و بتونم خودم رو تعریف کنم. برای همین احساس عدم امنیت و قطره ای در جمع بودن رو می کنم. بعد هرچیزی که بهم گوشزد کنه که یه فرقی دارم با جمعی که توش قرار گرفتم یا یه مشخصه هایی وجود داره توی من که من رو جدا می کنه یا متفاوت و بی ربط می کنه نسبت به اون جمع بهم حس عدم امنیت می ده.
از معضلات اینجا و اونجا شدن و خونه بدوشی های من هم هم یکی اش همین بوده که تا اومدم یه جایی جا بیفتم و یه محیط امنی (فیزیکی، تفکری) پیدا کنم که توش این احساس تعلق و هویت رو پیدا کنم باز افتادم تو یه شهر و دنیای دیگه و حوزه کاری دیگه و نقطه سر خط. فکر می کنم این حالت نوستالژیکی که دنبال کونم با خودم از این شهر به اون شهر بردم و هرجای جدیدی که می رم هی یاد جای قبلی می کنم هم به خاطر همین باشه. نوستالژیه در واقع نوستالژی و دلتنگی برای خودمه، برای اون آدمی که بودم تو محیط قبلی و اون هویتی که داشتم. وگرنه جیگرکی سر خیابون فلسطین و قلیون فرحزاد و چلوکباب نایب و فلان کتاب فروشی و کافه فلان شهر تو آمریکا یا درخت های سرو و خزه های اسپانیایی آویزون ازش تو فلان شهر دیگه و فلان ماشین و رانندگی تو فلان جاده همه اش بهانه است و قابل شبیه سازی تو هر جای این دنیا.
آبی که رفته
اونقدر از نوشتن فاصله گرفته بودم که الان به وضوح می بینم چقدر بد می نویسم و چقدر نوشتن سخت شده برام. طولانی می نویسم، تکرار می کنم کلمه ها رو، روون و ساده نمی تونم حرفم رو بگم. هنوز پارانویا دارم که بی پرده و بی پروا بنویسم. همه اینها از حماقت خودمه که وارد سیستمی شدم که باعث شد از تنها کاری که توش خود خودم بودم دور بیفتم و راحت ترین و دوست داشتنی ترین کار دنیا برام یعنی نوشتن هم سخت بشه دیگه. حالا یه دست و پایی می زنم دوباره ببینم می شه آبی که رفته رو دوباره به جوی باز گردوند یا نه.
(3) دیدگاه