آدرس وبلاگم عوض شده

وبلاگم رو منتقل کردم به بلاگر. تنظیمات وردپرس اعصابم رو خورد می کرد. اینجا رو دیگه آپدیت نمی کنم. آدرس وبلاگ جدید اینه:

http://jaayi.blogspot.com

Mothers of Khavaran

یه جایی تو کره جنوبی، بازمانده های یه قتل عام تونستن بنیادی درست کنن، هر سال به یاد بیارن اون قتل عام رو، یادآوری کنن به وجدان بشری یک ظلم جمعی رو، و از بازماندگان و قربانیان ظلم های دیگه دلجویی کنن. امسال این بنیاد جایزه حقوق بشری اش رو به مادران خاوران داده. مادرایی که بچه هاشون سال ۶۷ اعدام شدن ولی هیچوقت جنازه بچه هاشون رو نگرفتن و هیچ وقت به سوال هاشون پاسخی داده نشد؛ اینکه چرا بچه هاشون اعدام شدن، کجا خاک شدن، چرا حتی یه سنگ قبر نتونستن داشته باشن، چرا رنج این مادرها به رسمیت شناخته نشده، چرا دادخواهی نشده، چرا عدالت برقرار نشده؟ ولی با وجود همه این سوال های بی جواب و همه فشارهایی که بهشون وارد شد از پرسیدن و پیگیری کردن خسته نشدن و تلاششون برای دادخواهی رو متوقف نکردن. (درباره مادران خاوران اینجا بیشتر بخونین)

مادر بهکیش، یکی از مادران خاوران که شش نفر از بچه هاش اعدام شدن

مادر بهکیش، یکی از مادران خاوران که شش نفر از بچه هاش اعدام شدن

از مادران خاوران فقط یه نفرشون تو عکس های مراسم اهدای جایزه دیده می شه (و یکی از خواهرها)، بیشتر این مادرا مریضن و پیر شدن، بعضی هاشون فوت شدن، دونه دونه از این دنیا می رن و دیگه حتی اگه یه روزی عدالتی هم برقرار شه فایده ای نخواهد داشت چون دیگه نیستن، ولی با این حال تو پیام دریافت جایزه اشون می گن:

«ما به دنبال خون خواهی نیستیم و با کشته شدن حتی قاتلان فرزندانمان مخالفیم، ولی می‌خواهیم که مسوولان این جنایت‌ها شناسایی و در دادگاهی عادلانه و علنی و مردمی محاکمه شوند و چرایی و چگونگی این اعدام‌ها برای ما و همه مردم ایران روشن شود تا شاید بتوانیم به این وسیله از تکرار جنایت جلوگیری کنیم.  هرچند بسیاری از ما پیر و ضعیف و ناتوان و بیمار شده‌ایم و برخی نیز فوت کرده‌اند، ولی تا زمانی که جان در بدن داریم، ما خانواده‌های خاوران از مادر و پدر و خواهر و برادر و همسر و فرزندان؛ در هر کجای دنیا که باشیم، برای کشف حقیقت تلاش خواهیم کرد تا بتوانیم یک زندگی انسانی بسازیم و دیگر هیچ کسی به خاطر داشتن عقیده‌اش به بند کشیده نشود و جان خود را از دست ندهد.»

پروانه میلانی٬خواهر رحیم میلانی و معصومه دانشمند، مادر بیژن بازرگان

پروانه میلانی٬خواهر رحیم میلانی و معصومه دانشمند، مادر بیژن بازرگان، عکس از سایت عدالت برای ایران

به چهره تنها مادری که تونسته از بین مادران خاوران تو این مراسم شرکت کنه نگاه می کنم، هی فکر می کنم، فایده ای داره این جایزه یا هر جایزه ای؟ فایده ای داره وقتی دادخواهی و عدالتی در کار نیست؟ بعد فکر می کنم همینکه بالاخره یه کم رنجشون و تلاش هاشون به رسمیت شناخته شده باز شاید مرهمی باشه برای دلشون. همینکه آدمایی که رنج مشابهی داشتن یک سر دیگه دنیا باهاشون همدردی کردن شاید کمی مرهم باشه.

پرستو فروهر یه جایی در مطلبش با عنوان «گزارش قتل فروهرها، به روایت پرستو فروهر» درباره کشته شدن پدر و مادرش می گه:

«باید همیشه کسانی باشند که ببینند و بر نگاهشان مصلحت‌اندیشی و آسوده‌طلبی پرده نکشیده باشد، تا با انجام فعل دیدن، ما بازماندگان قربانیان را از نامرئی شدن نجات دهند، تا به برکت وجودشان بتوانیم خود را ما خطاب کنیم.»

بعد فکر می کنم چقدر انجام دادیم این فعل دیدن رو؟ چقدر تلاش کردیم بازماندگان قربانیان نامرئی نشن؟

***

عکس های بی بی سی از مراسم اهدای جایزه

حرف های منصوره بهکیش که ۵ برادر و یک خواهرش رو اعدام کردن، درباره خاوران

The Reclining Woman

دوست داشتم تو مخ شیله بودم وقتی داشته نقاشی این زن رو می کشیده. همه اش فکر می کنم یه دینامیک عجیبی بین شیله و زن مدل نقاشی بوده حتما. زن لمیده یک حالتی داره، انگار بعد از یک خواب خوش بعد از اورگاسم برای خودش لمیده، بی خیال دنیا و محیط اطرافش. یک جورایی مرکز دنیای خودشه. یه جای خوبیه که قابل دسترس نیست. بعد شیله چه حالی داشته وقتی یه همچین زنی جلوش لمیده بوده؟ نگاهش چه شکلی بوده؟ حسش چی بوده؟ دوست داشتم اونجا بودم، بخشی از اون اتفاق،  وقتی شیله داشته این تابلو رو می کشیده.

"Reclining Woman" by Egon Schiele.

«Reclining Woman» by Egon Schiele. Oil on canvas, 1917

دوستم دو سال پیش برام پرینت کوچیک این نقاشی رو از موزه وین سوغاتی آورده بود. پشتش برام نوشته بود:

«اینو که دیدم فکر کردم چقدر حالتش آشناست
بعد یاد تو افتادم
فکر کردم این، حال توئه
بعد فکر کردم چقدر «این حال‌» رو من هم از تو یاد گرفتم
بعد: چقدر این حال تحمل زندگی رو برام آسون‌‌تر کرده
بعد: چقدر لبه‌های تیزم کمتر به خودم فرو می‌ره با این حال
بعد: چقدر باعث شده با دنیا رو دورٍ دوستی باشم

چقدر از من تکه‌هایی از توئه؟
خوبه که انگار تو هم منو زاییدی، خوبه که دوستمی»

پاسداری شده: pretty pothead

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

her hat

کلاهش رو برام آورده. خیلی قشنگه و بهم میاد. گفت اون موقع که شیمی درمانی می کردم و موهام ریخته بود استفاده می کردم و دیگه لازمش ندارم. حالش خوب شده و موهای قشنگش در اومده. حالا  هر موقع کلاه رو می ذارم سرم هی دو تا فکر متناقض میاد تو سرم، یکی اینکه چه خوب که اون موقع که با سرطان دست و پنجه نرم می کرد نمی شناختمش، از تحملم خارج می بود دیدن بیماری اش، ولی از اونور می گم کاش اون موقع می شناختمش و کنارش بودم.

امروز یه همکار خارجی ام یهو زد زیر گریه. گفت الان فهمیده که دوستش که تومور مغزی پیشرفته داره، داره می میره. یه دقیقه گریه کرد و بعد خودش رو جمع کرد و به کارش ادامه داد و گفت سرطان بزرگ و کوچیک نمی شناسه و رحم نداره و سراغ هر کسی ممکنه بیاد. راست می گفت. سراغ هر کسی می تونه بیاد. فقط من تحملش رو ندارم که دیگه سراغ دوست من بیاد. دلم می خواد هیچوقت به کلاهش دیگه احتیاج پیدا نکنه.

«واسه کندن از این برزخ گریزی غیر دنیا نیست»

یک جایی گفتم به ویدیوی «بهشت» گوگوش می شه خیلی نقد داشت، ولی فایده اش اونقدر زیاده که ایراداتش مهم نیست. دوستم از من پرسید فایده اش چیه؟ فکر کردم براش چیزی بنویسم. اونقدر تند تند و زیاد نوشتم که فکر کردم بذارمش اینجا. یک یادداشت وبلاگیه این، همینطوری بلند بلند فکر کردم. اگه احیانا منو می شناسید،  لطفا با اسم خودم این نوشته رو جایی نقل نکنید.

 

دوست لزبین من (که لزبین بودنش علنی است) از یک کشور غربی تلفن می زنه به مامانش در ایران و می گه: مامان، سرت رو بالا بگیر دیگه، گوگوش برامون خونده. مامانش با بغض می گه، احتیاجی به ویدیوی خانوم گوگوش نبود، همیشه سرم بلند بوده در موردت.

این روایت اما روایت همه همجنسگراهای ایرانی نیست. دوستان ایرانی همجنسگرای زیادی دارم که هرگز نمی تونن به مادر، یا پدرشون بگن که همجنسگرا هستن. دلایل مختلفی داره این مساله، اما ساده ترینش برای خیلی هاشون اینه که نمی خوان زجر بدن مادرشون یا پدرشون رو، چون می دونن پدر مادرشون نمی تونن کنار بیان با همچین مساله ای. بغضشون رو فرو می دن که چرا باید بخشی از بودنشون رو از عزیزترین آدمای زندگی اشون پنهان کنن ولی حاضر نیستن عزیزانشون رو آزار بدن. این دوستای من زندگی های خوبی دارن اغلب. با جنسیت و هویت جنسی اشون راحت هستن، زندگی های کاری موفقی دارن، مظلوم و قربانی نیستن. همجنسگرا بودن بر روند زندگی اشون سایه ننداخته.  ولی همیشه یه گوشه دلشون از این پنهان کردنه غصه می خورن، بغض می کنن، ولی با همون قدرت و توانایی ای که همیشه داشتن، این مساله رو هم مثل هر ناملایمتی دیگه ای تو زندگی در نظر می گیرن و نمی ذارن رو زندگی اشون سایه بندازه.

اما این روایت دوستای من هم هم روایت همه همجنسگراهای ایرانی نیست. الف دختری بود که من اینجا در غرب ملاقات کردم. تازه فهمیده بود که لزبینه. در ایران متوجه کشش خودش به زن ها شده بود. اما اصلا به گوش خودش و خانواده اش نخورده بود چیزی به اسم همجنسگرایی وجود داره. چند تا دکتر روانپزشک رفته تهران. بهش گفتن اختلال روانی داره و در جلسات مختلف سعی کردن «درمانش» کنن. یک مرکز خشونت علیه زنان هم رفته برای مشاوره و اونجا هم بیشترین خشونت های روانی بهش شده. اومد اینجا دانشگاه، یکهو متوجه شد که خب یک چیزی هست به اسم لزبین بودن. دنیاش به هم ریخته بود. شیش ماه طول کشید تا بفهمه چی به چیه. به سادگی اگر در ایران یک لزبین علنی دیده بود یا حرف این چیزها رو شنیده بود، ممکن بود زندگی متفاوتی داشته باشه.

سین در شهرستاتی در ایران عاشق یک دختر می شه. اما خانواده اش و دکترهای روانپزشک بهش می گن تو ترنسجندر زن به مرد هستی و باید عمل کنی و مرد بشی و بعد اگه خواستی با اون دختر ازدواج کنی. سین دختر باهوشی بود. می ره در این مورد می خونه و تحقیق می کنه و هر چی فکر می کنه می بینه که نه، حالات و احوالاتی که داره با ترنس جندر ها نمی خونه، در پروسه تحقیقاتش متوجه می شه که لزبینه و ایرادی نداره که یک زن عاشق یک زن دیگه بشه. با دوست دخترش از ایران فرار می کنه.

میم در کانادا حاضر می شه جلوی یک دوربین تلویزیونی حرف بزنه و بگه سلام، من میم هستم، یک لزبین. عاشق شدم، دوست دختر دارم و… چرا میم حاضر شد بره جلوی دوربین یک شبکه تلویزیونی پر بیننده؟ میم می گه من تا وقتی ایران بودم هرگز نمی دونستم همچین چیزی هست. فکر می کردم عجیب و غریبم. وقتی اومدم کانادا فهمیدم. خب مساله مهمی نیست که، فقط من نمی دونستم و خیلی زجر کشیدم. اگر یک شخصیت معروف لزبین به عمرم دیده بودم، شاید من هم می فهمیدم که لزبینم. میم برای همین حاضر شد خطر جلوی دوربین اومدن رو به جون بخره. به امید اینکه یک دختر لزبین در شهر کوچکی در ایران که دسترسی به اینترنت هم نداره با دیدن میم متوجه بشه که اون هم لزبینه.

حالا کلیپ ویدیوی گوگوش به اینهایی که گفتم چه ربطی داره و چرا مهمه؟ گوگوش طرفدارانی داره از شرق تا غرب، کشورهای مختلف فارسی زبان، افغان و تاجیک و ایرانی دوستش دارن. در خیلی از روستاها و شهرهای کوچیک که دسترسی به اینترنت ممکنه نباشه، یا حداقل دسترسی به سایت ها و وبلاگ ها و گروه های فیس بوکی ال جی بی تی ها نباشه، دسترسی به ماهواره وجود داره. ویدیوی گوگوش دیر یا زود در این روستاها و شهرهای کوچیک دیده می شه. دختر لزبینی که نمی دونه لزبینه، با دیدن ویدیوی خانوم گوگوش ستاره موسیقی پاپ ممکنه احساس کنه که پس آدمی شبیه اون هم وجود داره، خانوم گوگوش می گه هست، پس حتما مشکلی وجود نداره که اینطوری باشه، خانوم گوگوش هم داره «تایید» می کنه!

گوگوش یک سلبریتی محبوب اقشار مختلف جامعه است. ته اون ویدیو کلیپ که برای خیلی های ما ممکنه باسمه ای و مهمل باشه، با اون لباس شاه ماهی گونه اش، از بالای سن، فرمان اوکی بودن و عادی بودن عشق دو همجنس رو صادر می کنه. دوست دارم بهش بگم آخه تو کی هستی که فکر می کنی می تونی در اون جایگاه خداگونه قرار بگیری و فرمان «طبیعی بودن» عشق این دو زن رو صادر کنی؟ کی به تو همچین جایگاهی رو داده. اما شادی بسیاری از دخترای لزبین ایرانی در بیست و چهار ساعت گذشته در فیس بوک رو که می بینم و جیغ های خوشحالی دوست خودم رو که می بینم دهنم رو فوری می بندم.

نگاه کن به تاثیرش: گوگوش، از جایگاه قدرت، محبوبیت، فرادستی، به مخ های معیوب می گه: هی! نگاه کن، من می گم همجنسگرایی وجود داره، چشمات رو باز کن و ببینشون، من می گم هستن، و من می گم همجنس گرا بودن «اشکالی» نداره. من می گم «طبیعیه»، من می گم بپذیر. جامعه مقلد و دنباله رویی که مقهور قدرت و شیفته سلبریتی هاست و فهم بسیاری از پدیده ها هم فقط در دسته بندی های «طبیعی» و «غیر طبیعی» براش ممکن می شه، یک لحظه ممکنه تکون بخوره، تامل کنه و فکر کنه: گوگوش می گه، حتما یه چیزی می دونه که داره می گه، فلان فعال لزبین حقوق فلان که ریختش «مث مرداست» و «ضد مرده» و «نیت های خاص ضد اصلاحات و غیره» داره نمی گه ها، خانوم گوگوش می گه، «خانوم خانوم ها»، زن «زیبای پر عشوه» که از هر نظر «کامله». و خیلی از همجنسگراهایی که همیشه مجبور شدن هویتشون رو انکار کنن، جلوی عزیزترین آدم های زندگیشون همجنسگرا بودن خودشون رو پنهان کنن، حالا هویت جنسی اشون رو دیده شده می بینن، به تعداد مانیتورهای کامپیوتر مخاطبان ویدیوی گوگوش دیده می شن، به تعداد هزار و دویست باری که این ویدیو فقط از صفحه فیس بوک گوگوش شیر شده، به تعداد هشت هزار لایکی که این ویدیو در اون صفحه داره، به تعداد پونصدهزارباری که در سایت رادیو جوان دیده شده و به تعداد هزاران باری که از شبکه های ماهواره ای دیده خواهد شد.

موج اول فمینیسم وقتی اومد خیلی چیزها رو به هم ریخت، خیلی مناسبات رو، به دنبال حقوق لیبرلی بود، حقوق اولیه، زن سفید دگرجنسگرای طبقه متوسط که امتیاز طبقاتی داشت و نگاه انتقادی به کاپیتالیسم نداشت، دنبال «برابری» عمومی با مردها بود، دنبال «آزادی» زنان. بعدها هزاران نقد به این موج اول شد. کل ساختار فمینیسم تغییر کرد، موج دوم، فمینیسم رادیکال دهه شصت و هفتاد،  فمینیسم سیاهپوستان و رنگین پوستان دیگه، فمینیسم فراملیتی، پسا ساختارگرایانه، پست کلنیال، مسلمان و… اینها هر کدوم اومدن نقد کردن به موج اول فمینیسم و فمینیسم لیبرال. مطالعات جنسیت هم همه کلی دچار تغییر و تحول شدن، الان تئوری کوئیر خیلی از ساختارها و واژه ها و تئوری ها رو به چالش کشیده. اما آیا کسی منکر نقش مهم فمینیست های موج اول می شه؟ کسی می تونه منکر نقش مهمی که همون حرکات پر اشکال لیبرالی طبقه متوسط سفید پوست دگرجنسگرا داشتن بشه؟ اگر مثلا زنان سفید پوستی که امتیاز طبقاتی هم داشتن دنبال حق رای زنان نمی رفتن و بابت خواسته های لیبرالی هزینه نمی دادن، الان ما هنوز همین جایی که هستیم بودیم یا حتی جای بهتری بودیم؟

کارهایی مثل این ویدیوی گوگوش رو من از همون جنس حرکات لیبرالی موج اولی می بینم. می تونه همونقدر سطحی باشه، همونقدر پر مشکل، اما مهم، نقطه ی عطف و تاثیر گذار در روند تغییر اجتماعی. روندی که در طول زمان رشد می کنه، متحول می شه، خودش رو نقد می کنه و پیش می ره تا تغییرات اجتماعی مورد نظرش رو ایجاد کنه. تغییر اجتماعی اون هم در مورد مساثلی مثل ساختارهای جنسیتی و سکسوالیته، به خیلی چیزها نیاز داره. قراره نگاه جامعه کلا به این مقوله تغییر کنه. جامعه ای که اتفاقا تحت تاثیر مدرنیته و اومدن فرهنگ پیوریتن غربی هموفوب شده، نیاز به خیلی چیزها داره برای تغییر نگرش. حالا در سطح عامه مردم، در فضایی که نقد فرهنگی و تئوری های جامعه شناسی جنسیت و کوئیر مخاطبی نداره، و در فضایی که همجنسگرایی اغلب پنهانه و در معرض دید نیست، کارهایی مثل گوگوش می تونه تغییر ایجاد کنه. به آدمایی که در معرض تفکر انتقادی نیستن یک تلنگر کوچیک فقط بزنه، دقایقی این فرصت رو براشون ایجاد کنه که جور دیگه نگاه کنن، خارج از جعبه های معمولی که بهش عادت کردن و فکر می کنن «طبیعیه».

به ویدیوی گوگوش خیلی ایرادها می شه وارد کرد. من تخصص مطالعات فرهنگی ندارم ولی می دونم که از همون شات اول این ویدیو رو می شه نقد کرد. حلقه ازدواج و نشون ندادن پارتنر دختره تا شات آخر، در تعلیق گذاشتن تا یکهو در شات آخر مثل یک چیز خارق العاده پارتنر دختر رو رو کردن انگار اونقدر یه همچین چیزی غیر طبیعیه که می شه باهاش سورپریز کرد مخاطب رو (آیا اگر دگرجنسگرا بودند، همچین برخورد ویژه و غیر طبیعی ای می شد؟) کلا نشون دادن ماجرا به شکل یک چیز خیلی خاص، حالت گوگوش در اینکه داره مجوز می ده به این دو نفر، انگار که این دو نفر مجوز لازم داشته باشن، کلیشه های باسمه ای از نشون دادن علنی بودن روابط یک زوج دگرجنسگرا در مقابل پنهانی بودن روابط این دو نفر، گریه های بی دلیل، جلوه رهایی بخشی که داره به گوگوش و کنسرتش داده می شه و به هر حال تثبیت جایگاه بلندمرتبه گوگوش در همین ویدیو (که خب سود مالی حتی می تونه داشته باشه براش در نهایت چون هر چی جایگاهش بالاتر بره به بیشتر فروخته شدن محصولاتش و پر مخاطب تر شدن کنسرت هاش می تونه کمک کنه) … اینها چیزایی بود که من با نگاه اول مشکل دار دیدم.

اما گوگوش منتقد اجتماعی نیست، فعال سیاسی نیست، درس مطالعات فمینیستی و کوئیر نخونده، از مطالعات فرهنگی سررشته ای نداره. گوگوش یه خواننده پاپه، یه شو ومن با احساس، احتمالا کمی با وجدان و مهربون. گوگوش با این توصیفات و در حدی که از یه همچین آدمی می تونه بربیاد سهمش رو در مقابله با هوموفوبیا ادا کرده. خوب هم ادا کرده*. من و تو چیکار می تونیم بکنیم؟

* پ. ن. ۱: من این نظر رو الان در حالتی می گم که گوگوش در مورد این ویدیو حرف نزده هنوز. جدا از صمیم قلب آرزو می کنم هیچوقت حرف نزنه در مورد این ویدیوش و خرابش نکنه. یک جورهایی نگرانم که هر چیزی یه موقع بگه شعاری و مهمل و تبلیغی برای خودش بشه و خراب کنه. ته دلم امیدوارم سهمی که ادا کرده همینقدر بمونه. همینقدر خوب و کافیه. بقیه اش به عهده بقیه باید باشه…

پ.ن. ۲: از کامنت هاتون ممنونم. نقد من به ویدیو بیشتر از دید نشانه شناسیه. به شخص گوگوش نیست. متوجهم که می تونیم با هم موافق نباشیم سر این قسمت.

پ.ن. ۳: در کامنت ها اشاره شد که ایده این ویدیو در مورد دو پسر گی قبلا به کار برده شده بوده. اینجا می تونید این ویدیو رو ببینید.

پ.ن. ۴: نوشته بسیار خوب شادی امین، فعال حقوق همجنسگرایان رو درباره ویدیوی گوگوش اینجا در وبلاگ ناظران سایت بی بی سی فارسی بخونید.  به نکات خیلی خوبی اشاره کرده.

nothing

در دهه سی عمرم یک توانایی غریبی پیدا کردم برای دل کندن. فقط از پس یکی بر نیومدم و سه سال طول کشید تا دل بکنم. به جز اون، که معمای زندگیم احتمالا باقی می مونه، یک توانایی ای دارم برای دل کندن، بریدن، از بیخ و بن بریدن. یک پیغامی گرفتم که شاید چند وقت پیش می گرفتم می مردم از احساس، ولی حالا، فقط انگار تلخیه، دیره، خیلی دیره. اون پروسه ای که باهاش زدم خودم رو له کردم و احساسم رو کشتم طی شده، حالا دیگه الان حس خاصی ندارم. شاید بتونم چیزکی ایجاد کنم، محض پر کردن جاهای خالی، ولی فرصت از دست رفت، فرصت برای داشتن و به وجود آوردن یه چیز خوبی که می دونم می تونستیم داشته باشیم از دست رفت. توی دلم و تنم پر از «هیچ چیه»، هیچ….

nuances of exile

تبعید مفهوم خطی و ساده ای نیست. می تونه برای هر کسی معنی مختلفی داشته باشه. می تونه «خود خواسته» باشه. خودخواسته رو ولی گذاشتم توی گیومه. برای اینکه پروسه تصمیم به بیرون موندن هم پیچیده است. «انتخاب» بین بیرون موندن از کشور زادگاهت یا برگشت به کشورت همراه با زندان و ساعت ها جلسه بازجویی و شکنجه روحی روانی و ممنوع الخروج شدن، لزوما انتخابی همراه با عاملیت کامل نیست. تازه لزوما یک کفه ترازو فقط زندان و بازجویی و شکنجه روحی نیست، وادار کردن تو به همکاری با یک سیستم سرکوب و دادن اطلاعات بهشون (تک نویسی) درباره بقیه آدم ها هم هست. مخصوصا این جور جاهاست که واقعا واژه انتخاب مشکل دارمی شه.

حالا این ماجرای تبعید «خود خواسته» نسل های سیاسی اخیر،  با اومدن دولت های «میانه رو» تر هربار پیچیده می شه. با اومدن دولت میانه رو تری مثل دولت خاتمی یا روحانی، هربار یک گروه از آدم ها امکان برگشت پیدا می کنن، یا ریسک می کنن و بر می گردن و بعد بابت برگشتن مجبور به تقبل هزینه زیادی نمی شن. این فضا اگر با همه پیچیدگی هاش دیده نشه مشکل آفرین خواهد بود. چون در این فضاهای بازتر درون سیستم سرکوب، همیشه هنوز یک عده ای هستن که نمی تونن به هر حال برگردن، هزینه برگشتنشون خیلی بالاتره، زندان و اجبار به خیانت به اطرافیانشون محتمل ترین پیامد در انتظارشونه و برگشتنشون لزوما برگشت نخواهد بود، رفتن به یک زندان بدتر از تبعید خواهد بود. اما یک فشاری از بیرون و یک فشاری از درون بهشون وارد می شه که شاید شما هم بتونید برگردید، یا اگر بر نمی گردید، دیگه انتخاب خودتون و حاضر نبودن برای پرداخت هزینه است، حق ندارید گله داشته باشید. در واقع یک از عوارض جانبی این فضا، به رسمیت شناخته نشدن رنج اون عده ای هست که از فضای میانه رو هم سودی نمی برند و وضعیتشون بهتر نمی شه.

از یک طرف دیگه، تو این فضای پیچیده مبهم، گاهی تشخیص اینکه کی می تونه با هزینه کمتر برگرده و کی نمی تونه کلا هم سخت می شه. هزینه ها برای یک عده اونقدر سنگینه که اکثر آدم ها می ترسن از برگشت و شاید بعضی ها هم به اشتباه و فقط از روی ترس برنگردن؛ جرات ریسک کردن نداشته باشن یا خیلی ساده اصلا ندونن ریسکش کمتره. 

حالا تو اگه تبعیدی از نوع ریسک بالا باشی، وضعیتت از همیشه پیچیده تره. مدام فکر و خیال میاد به سرت، مدام حساب و کتاب می کنی و فکر می کنی شاید در برآورد خطرهای برگشت اشتباه کردی، مدام کابوس می بینی، مدام نگران بقیه ای که می خوان برگردن، مدام هوایی می شی با برگشتن هر کسی، مدام خودت رو تصور می کنی که برگشتی، مدام خودت رو بابت انتخاب هات سرزنش می کنی و مدام رنج می کشی و از درون آب می شی و رنجت هم فهمیده نمی شه و به رسمیت شناخته نمی شه.

Forbidden

يك امكان عادى و طبيعى واسه اغلب مهاجرا وجود داره كه مى تونن بليط بخرن سوار هواپيما شن و برن كشورشون حالا واسه كوتاه مدت يا هميشگى. اما اين امكان براى من (و چندين ميليون آدم ديگه) وجود نداره. يه موقع هايى از عدم توانايى انجام اين امر معمولى، اينكه نمى تونم بليط بخرم سوار هواپيما شم و برم تهران، له مى شم، پاره مى شم، و به حال خفگى مى افتم. مث اين روزا. مث الان.

dead end

آخرش خودتى و خودت.

this is the end

یک آهنگی گذاشته به زبونی که من بلد نیستم. معنی اش اینه که گاهی گاهی خیال تو به سرم می زنه. تو دلم می گم اگه این آهنگ رو برای من گذاشته بودی، شاید من هم کمی بهت حس پیدا می کردم و حال هردومون بهتر می شد، ولی حالیش نیست کلا، یک مدلیه، هر کاریش می کنم از نظر احساسی باهاش ارتباط برقرار نمی کنم. همه چیش خوبه، باهاش خوش می گذره، ولی گاهی گاهی خیالش به سرم نمی زنه، خیال من هم به سر اون. اختلاف فرهنگیه؟ اگر ایرانی بود چیزی فرق می کرد؟ نمی دونم. فقط می گم کاش جور دیگری بود. 

***

می گم احساس می کنم زندگیم به آخر خودش رسیده، نگران می شه، می خواد هر طور شده بهم بقبولونه که اینطور نیست. نمی فهمه منظورم چیه. شاید خودم هم درست نفهمم. ولی فکر می کنم دیگه ازم کار خاصی بر نمیاد. نمی تونم این روند رو تغییر بدم. هم از نظر کاری، هم از نظر شخصی، یک جایی قرار دارم که هیچ تغییر مثبتی دیگه توش داده نمی شه. همینه، شاید ده سال دیگه هم همین باشه و همین جایی باشم که اینجا هستم الان، فقط نهایتا تنهاتر، فرسوده تر، یا حتی بدتر از این. جایی که الان هستم خوبه، خیلی خوبه، به شرط اینکه چشم انداز تغییر و بهتر شدن داشته باشه. ولی نداره. نک قله اش همینه. کوه نشد، تپه شد. یه مدتی همین جا می تونم بمونم و بعد سرازیریه. این نقطه بهترین نقطه برای تموم کردن زندگیه. آدمایی که تو این نقطه می میرن و نمی افتن تو سرازیری خوشبختن. آدمایی که این نقطه زندگیشون، قله یه کوه بلنده و هی سربالایی می رن و می رن تا به اون نقطه برسن خوشبخت ترن. 

***

فایده ای نداره نگاه به عقب و مرور اشتباهات و فکر اینکه کجا اشتباه کردم که قله ام انقدر کوتاهه، انقدر زود، انقدر نزدیک. نکته اینه که به هر حال رسیدم اینجایی که الان هستم و نمی شه بهترش کرد. فقط می شه تحملش کرد. 

***

مجتبی پورمحسن تو یه تیکه از یکی از شعرهاش می گه:

دموکراسی بهانه است
پدرسگ
تنها دیکتاتوری تمام دوران‌هاست
در عصر پایان انقلاب‌ها
تنهایی

 

somebody’s sun

چه خوبه که این می خونه:

فقط تو می مونی با من، فقط تو می خندی زیبا
کنار من بمون امشب، که شب با تو بشه فردا
ای دختر شاه پریون، پاره ی تن، 
بنشین و بخون از سر شب قصه ی من
خورشید منی، در دل کوه های بلند
در دلهره ی کوه بلند، گرم بخند.

یه دقه چشام رو می بندم و فک می کنم انگار مال منه. هر چند برای من فرستاده شده همراه با توصیه اینکه دل بدم به ترانه اش، ولی خب دلیل نمی شه که واقعی باشه، فقط برای چند دقیقه اما چشمام رو می بندم و فکر می کنم انگار مال منه. 

http://www.radiogramophone.com/music-singles/dangshow_garam-bekhanad.html

The Unbreable Lightness of Being

اعصابم از دست خودم و زندگيم خورده. وسواس ذهنى و روحى دارم و دلتنگ عشق سال هاى وبام. هيچى از واقعيته نمونده ولى يه حسى مونده كه همه اش مياد سراغم. خواب هام ديوونه ام كرده. بدنم و روحم ديوونه ام كرده. تنهايى خلم كرده. سكوت و خالى بى پايان ديوونه ام كرده. يك عاشقى مزخرفى مياد به خوابم. هيچى از جزئيات يادم نمونده، حتى عشق بازى هامون يادم نمونده، فقط اون لحظه ها كه همو مى ديديم و دست مى نداخت دور كمرم يادم مونده. اون لحظه اى كه دستش مى خورد به كمرم و يهو انگار برق منو گرفته باشه، همه تنم مور مور مى شد و ذوب مى شدم، هر بار، هر بارى كه همو مى ديديم. فقط اون ذوب شدن ها يادم مونده. و اون شبى كه رفتم سراغش، وسط خيابون، ديوانه وار مى بوسيد منو. همينا فقط يادم مونده. سه سال و نيم گذشته و اين لحظه ها يادم نرفته. ديوانه وار اون لحظه ها يادم مياد. اگه تو بيدارى يادم نياد، تو خواب يادم مياد. چرا آخه؟ چرا؟ هميشه يكى ديگه جاش مى اومد وباعث مى شد قبلى ها يادم بره. چرا اين از يادم نرفته؟ چرا خواب هام دست از سرم بر نمى دارن؟ من حافظه ام افتضاحه، اين همه چيز از يادم رفته، چرا حس كلى اش از دلم و تنم بيرون نمى ره؟ خسته ام، از كارم، از زندگيم، از خودم. آينده اى كه براى خودم متصور بودم همچين چيزى نبود. دلم خونواده مى خواست. قرار گذاشته بودم با خودم كه من راه درست رو برم، خونواده اى كه درست مى كنم از اشتباهايى كه خونواده ام كردن و بچگى ام رو بر باد دادن خالى باشه. بچه ام تو آرامش بزرگ شه. درد نكشه اونطور كه من درد كشيدم. چى شد؟ حالا خونواده ام در و ديوارن. دوستاى خوبى دارم، از اين نظر خوشبختم. دورم پر از زن هاى آدم حسابى و دوست داشتنيه. ولى كافى نيست. تهش من تنهام و تنم دلتنگ حسهاى اون سه ماهه و قلبم هى تير مى كشه. از دست خودم و فكرهام خسته ام. از كارم خسته ام. اگه به خاطر مامان و خواهرم نبود خودكشى مى كردم تا خلاص شم و بيشتر از اين زجر نكشم. ولى به خودم اجازه نمى دم خودخواه باشم وآزارشون بدم. فقط دلم مى خواد تموم شه همه چيز. خسته ام. نمى كشم ديگه. سبكى غير قابل تحمل هستى داره لهم مى كنه.

like it never happened

از لحظه ای که سوار تاکسی شدم، تا خود فرودگاه مچاله شده بودم. یکهویی انگار یه دستم رو قطع کردن. ترس همه تنم رو گرفته بود. باز دارم ترک می کنم، ترک می شم. باز دارم بر می گردم کجا؟ 

خیلی زندگی عجیبه. عجیب بودنش دیگه داره دهنم رو صاف می کنه. یک هفته می تونی یه طور خاصی باشی، تو عشق و شادی غرق بشی، یه هفته بعدش، انگار نه انگار، انگار نه انگار…

خسته شدم از فراموش کردن. اما هیچ راه دیگه ای هم ندارم. فراموشی اجباری. 

swamp

حتی نمی تونم توضیح بدم چمه. دهنم بسته است. حناق گرفتم. نمی تونم بنویسم. ولی باید بگم یه جورایی. 

این روزا درد داره. همه چی داره فراموش می شه. هر امیدی هم بود به اتفاقی با این شور و هیجان کاذبی که برای انتخابات ایجاد شده داره از بین می ره. فراموشی چیزهایی که نباید هرگز فراموش شن. 

اینکه حس می کنم تبعیدی ام آزارم می ده. اینکه خودآگاهم و کاری نمی تونم بکنم خیلی آزارم می ده. استیصال. هیچ چشم اندازی نیست. مرداب. تنها. 

تحمل چاردیواری ام سخت شده. قدردان نیستم که فضای امنی مال خودم دارم. دیوارها فشار میارن بهم. صدای هیچ آدمی نمی پیچه توش. تلویزیون روشن می کنم یا موسیقی یا شعر که یک صدایی پخش شه تو فضا. صدای آدم هایی که کنارم نیستن. 

مث یه لاک پشتی که افتاده به پشت روی لاکش، دارم دست و پا می زنم، به سختی می خزم و سعی می کنم از تپه بالا برم. خودم رو دارم می کشونم. نمی خوام بیفتم ته دره. برم تو چاه افسردگی دیگه نمی تونم ازش بیام بیرون.

باتلاق. نمی خوام برم تو باتلاق. باید بیام بیرون از این وضع. باید باید

Thou Shalt Not Forget

All I could think about in the past 24 hours, after the disqualification of Rajsanjani to run for presidency, was Khavaran graveyard, and what the children of the revolution were thinking and feeling then, after mass execution of their comrades and beloved ones.

I think about their sense of despair after the revolution was hijacked, and can’t stop comparing it with today’s sense of despair among many Iranians, due to the disqualification of one of the hijackers of the revolution. I feel ashamed (just speaking on my own behalf).

thus i immortalized you

یک وجه جدیدی از خودم رو دارم کشف می کنم، شاید هم وجه جدیدی از من نیست و یک موقعیت یگانه است که ناگهان پیش اومده، ولی هر چی که هست، تا حالا این وضعیت رو تجربه نکرده بودم. وضعیت نداشتن یه آدمی که خیلی دوسش دارم، و با این حال خوش بودن، و حتی خوش تر بودن، از بودن اون آدم در فضایی دیگه و تجربه کردنش، بالغ شدنش، زندگی کردنش. یک جورهایی انگار «من» تو این وضعیت نقشی نداره. عمیقا دیدن اینکه اون آدم داره تجربه های جالب می کنه بهم لذت می ده. فکر می کنم لذتش حتی یک جورهایی بیشتر از لذت داشتنش کنار خودمه. اگه کنارم بود، شاید خیلی زود جبر طبیعت و محدودیت های انسانی باعث می شد همه چیز عادی و معمولی بشه. اما الان هیچ چی معمولی نیست. همه چی خاصه، وجودم پر از هیجانه، و هر موقع بهش فکر می کنم دلم غنج می ره.

تو چند تا پست قبل تر نوشته بودم که چند ماهی خوشحال بودم، اما فکر می کنم نباید دیگه از فعل گذشته استفاده بکنم. الان هم از بودنش خوشحالم. روزایی که فکر می کنم دنیا رو گه گرفته و دچار ملال می شم، باید به بودنش فکر کنم تا حالم خوش شه.

shine on you crazy diamond!

Can you hear me?

عامدانه همه رشته هاى ارتباطى رو قطع كردم. هيچ راه ارتباطى غير مستقيمى ديگه وجود نداره. هر جايى تو سوشيال مديا مى نوشتم ديگه از نگاه اون خارجه. براى همين هر چقدر هم استتوس بزنم دلم براش تنگ شده، نخواهد ديد. بعد يه موقع هايى مثل الان كه همه وجودم پر از دلتنگى ناگهانيه، سخت مى شه. هيچ جورى هيچ وقت نمى تونم بهش بگم، كه فقط بدونه، بدونه و همين.

 
ولى كلا كاش مى دونستم چرا يهو باز دوباره بعد از چندسال اينقدر دلتنگش شدم. چرا باز فكرش دلم رو چنگ مى زنه.   چرا فكرش از من بيرون نمى ره بعد از اين مدت

forbidden

قدم زده تو خیابون انقلاب و برای من فیلم گرفته. انگار که من دارم تو اون خیابونا راه می رم. خیابونی که سال های زیادی از عمرم رو تقریبا هر روز ازش عبور کردم، پیاده یا سواره، و بعد یک هو ترکش کردم کلا از ذهنم پاک شده.

آدم واقع بینانه می تونه فکر کنه یه چیزی مثل این کاملا بی اهمیته، خیابونایی که بخشی از عمر تو رو تشکیل داده، خاطرات و ساعت ها و روزهایی که تو اون فضا گذشته، همه اش می تونه بی اهمیت باشه. گذشته بی اهمیته. چه فرقی می کنه که یه زمانی تو اون خیابونا قدم زدی و بعد نه سال ندیدی اون خیابونا رو؟ چه فرقی تو زندگی ات کرده؟ الان در بودن الان تو چه اهمیتی داره؟ به راحتی نه سال رو بدون اون خیابونا گذروندی و هیچ بلایی هم سرت نیومده.

ولی خب بدبختی اش اینه که با وجود همه این چیزایی که می دونی، ولی اون سوراخه همیشه هست، جای خالیه. یه سوراخی که کافیه یهو اشتباهی دستت بهش بخوره و تیر بکشه…

فیلم رو نگاه می کنم و نمی تونم به این فکر نکنم که چرا من نمی تونم آدمی باشم که تو اون خیابونا قدم می زنه؟ چرا منی که عاشق لحظه لحظه و زیر و بم اون خیابونا و آدما بودم نباید بتونم اون لحظه ها و خیابونا و آدما رو تجربه کنم و به تصویر بکشم؟ چرا؟ فیلم رو نگاه می کنم و خیلی به نظرم قدم زدن تو اون خیابونا بدیهی و عادی و معمولی میاد، ولی همه نکته در اون ممنوع بودنه است. این تاثیر روانی محروم بودن از بدیهیات.

The Dead

خواب دیدم داییم مرده. بعد که بیدار شدم، حالم گرفته بود. بعدش گفتم به مامانم بگم خوابم رو. چون خیلی موقع ها خوابای من تعبیر می شه. فک کردم داییم پیره دیگه ممکنه بمیره به زودی. خوابم رو به مامانم بگم یه کم روحی آماده باشه. بعد از یه ساعت یادم افتاد داییم سه سال و نیمه که مرده…